|
بیا با من..
|
|
|
با من سفر کن تا تو رو
مثل خودم عاشق کنم... 
|
|
|
|
| |
|
دل من...
|
|
|
در دل من چیزی ست ...مثل یک بیشه ی نور...مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ... بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست ... که مرا می خواند...
|
|
|
|
| |
|
من بی قرارت کردم...!
|
|
|
گفتا که دل و دین به راهت کردم
هر چه که داشتم فدای راهت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بودم که بی قرارت کردم...
|
|
|
|
| |
|
یه حس تلخ
|
|
|
دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم........ باز انتهای آشنایی باز لحظه ی غم انگیز جدایی باور نکن...! حال من دسته خودم نیست
|
|
|
|
| |