|
نگاه...
|
|
|
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سكوت است و گاه
نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترك من و توست كه گاهي نمي توانيم
در چشمهاي يكديگــر نگــــاه كنيم
|
|
|
|
| |
|
قاصدک غم دارم
|
|
|
قاصدک، غم دارم
غم آوارگی و در به دری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من، همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غم هاست
مهد و گهوارۀ من ماتم هاست
قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره او ناپیداست
قاصدک
دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
|
|
|
|
| |
|
خدا تنهام نذار
|
|
|
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس
تنهایی کنی.
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .
وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .
وقتی تمام درها به رویت بسته است...
آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق
قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی
ماند.
|
|
|
|
| |