تبليغاتX
گلبرگ مغرور

گلبرگ مغرور

نا مغروری های من

 

 

غرور

ما دو تن خاموش

بار قهر کهنه ای بر دوش

باز هم از گوشه چشمان نمنا کت

من درون خاطرات روشنت را خوب می بینم

باز هم ای خوب من یاد همان ایام زیبایی

آه می بینم تو هم افسوس آن لبخند شیرین را

به دل داری

خوب می دانم تو هم مانند من از قهر بیزاری

باورش سخت است

بعد از ان همه احساس ناب و پاک

من با تو و تو با من

لب فرو بسته به کنجی قهر؟!

آه

بیش از این دل را توان بی تو بودن نیست

راست می گویم

مرا با قهر کاری نیست

اما

این شروع از که؟

کلام مهربانی را که آغازد؟

من یا تو؟

سلام آشتی  با کیست؟

و گام اولین را سوی پیوند دوباره

و لبخند محبت یا نگاه گرم

اول از تو باید یا من؟

پس بیا با هم برای آشتی

یک – دو – سه  بشماریم

خوب شروع یک – دو

وای صد افسوس

این" سه" بر زبان ما نمی آید

ما دو تن خاموش

بار قهر کهنه ای بر دوش

                               هر دومان مغرور...


دوشنبه 28 آبان1386 |
 

سلام خدا جون

 

سلام خدا

      وقت داری؟

خیلی مزاحم نمی شم!

                                    کمکم کن نمی دونم چی شده! سر در گمم!

نمی دونم کدوم کار درسته!؟

                افتادم تو یه مسیر ! گیر کردم اون اتفاقاتی که نمی خواستم بیفته داره میفته

 

مشکل اینجاست که نمی خوام کسی اذیت شه برا همین می خواستم بر گردم اما ...

                                      نمی دونم پام گیره یا دلم....

خدا کمکم کن 

به قول غریبه هر چی خودت صلاح می دونی همون کن مراعات منم نکن 

                                                                                                       

                                                                                                خدا خیلی باحالی...!

               می دونی که دوست دارم پس دوسم داشته باش خداااااااااااااااااااا

 

                   


سه شنبه 22 آبان1386 |
 

اگه می شه!

من اسمه وب لاگم رو عوض کردم

قابل توجه لینکر های عزیز اگه می شه اسمه منو تو وبشون تغییر بدن

 


شنبه 19 آبان1386 |
 

زندگی

 


شنبه 19 آبان1386 |
 

حواستو جمع کن!!

این مطلب یکم طولانیه...

 

طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟!

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تفسير من است اين كه خودم می دانم

 كه نكردم فكری

كه تامل ننمودم روزی

ساعتی يا آنی

كه چه سان می گذرد عمر گران !!! 

 

كودكی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات  

همه گفتند كنون تا بچه است

 بگذاريد تا بخندد شادان  

كه پس از اين گردش فرست خنديدن نيست  

بايدش ناليدن 

من نپرسيدم هيچ  

كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن

هيچ كسی نيز نگفت زندگی يعنی چه

چرا می آييم ؟!

بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت ؟

با كدامين توشه به سفر بايد رفت ؟ 

من نپرسيدم هيچ  

هيچ كسی نيز نگفت !!!

 

 

 نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط ، فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من

كه چه سان عمر گذشت؟!  

ليك گفتند همه  

كه جوان هست هنوز

بگذاريد جوانی بكند  

بهره از عمر بَرد، كامروايی بكند  

بگذاريد كه خوش باشد و مست

بعد از اين باز ورا عمری هست!

 

 يك نفر بانگ برآورد كه او  

از هم اكنون بايد فكر آينده كند

ديگري آوا داد

كه چو فردا بشود فكر فردا بكند  

سومی گفت

همان گونه كه ديروزش رفت  

بگذرد امروزش  همچنين فردايش

 

 

با همه اين احوال

من نپرسيدم هيچ كه چه سان دی بگذشت ؟

 آن همه قدرت و نيروی عزيم 

به چه ره مصرف گشت 

نه تفكر  نه تعمق و نه انديشه دمی 

عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری

 چه توانی كه ز كف دادم و مفت

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت 

قدرت عهد شباب  

مي توانست مرا تا به خدا پيش برد

ليك بيهوده تلف گشت جوانی

هيهات!!!

 

 

آن كسانی كه نمی دانستند

زندگی يعنی چه ،راهنمايم بودند

عمرشان طی شده بيهوده و بی ارزش و خام

و مرا گفتند كه چو آنها باشم

 كه چو آنها دائم

فكر خوردن باشم  فكر گشتن باشم

فكر تامين معاش

فكر ثروت باشم

فكر همسر باشم

 

كس مرا هيچ نگفت

زندگي ثروت نيست

زندگی داشتن همسر نيست

 زندگی كردن 

فكر خود بودن غافل از جهان بودن نيست

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت

 

 

و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم

و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم

و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم

و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم

و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم

و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم

و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم

 

 


جمعه 18 آبان1386 |
 

شکلات

این مطلب رو یکی از دوستان خوبم بهم داده...

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟


شنبه 12 آبان1386 |
 

عادت!!

من می خواستم تو به من عادت نکنی

من به تو عادت کردم

می خواستم من برات مثل بقیه باشم

تو برام از همه مهم تر شدی

می خواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی

من سکوت کردم

می خواستم هیچ وقت آزارم ندی

خودم تا حد توانم آزارت دادم

می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم

اما خودم سر عهد نبسته موندم

می خواستم تا همیشه بهم خوبی کنی

من به تو بدی کردم

می خواستم بری دنبال زندگیت

اما تو همه ی زندگیــــم شدی ....... !!!


چهارشنبه 9 آبان1386 |
 

حرفای خودم

سلام

من دوباره می خوام از اون چرت و پرتها بگم

نمی دونم چم شده مثل همیشه نیستم دلم گرفته دوستای خوبم دیگه بهم سر نمی زنن

یه زمانی فکر می کردم دارم عاشق می شم اما این طور نبود خدا رو شکر

الان ازاد ازادم از هر چی قید و بند الکی

یه دوست  دارم که همه حرفامو به اون می گم

اونم شرایطش مثل منه!!

کاش ادم هیچ وقت سر در گم نمی شد

می خوام یه کم به درسام برسم دارم عقب می مونم 

                                                                                                   برام دعا کنین


چهارشنبه 9 آبان1386 |
 

عجب!!

همیشه در عجب بودم

که چرا در جاده عشق

پا به پایم نمی آمدی

حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم

امروز فهمیدم....

ریگی  که در کفشت بود  تو را می آزرد!!!


سه شنبه 8 آبان1386 |
 

ظرفت را بزرگ تر کن!

  دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست
سه شنبه 8 آبان1386 |
 

عاشق هایت را مثل

کانال تلویزیون عوض می کنی

و با افتخار می گویی

که عشق برایت این چنین است!

و من می خندم...

به برنامه هایی که هیچ کدام شان

به درد نمی خورند!!!
سه شنبه 8 آبان1386 |
 

جدا"

کوتاه ترین راه عشق ورزیدن نگاهی است خالص وبی ریا توام با عشق

کوتاه ترین راه برای اثبات دوستی ات به یک دوست آن است که شنونده خوبی باشی

کوتاه ترین راه برای یافتن یک دوست توجه به علایق طرف مقابل است

کوتاه ترین راه  رسیدن به آرزوها واقع بین بودن است

کوتاه ترین راه برای فاش نساختن راز دیگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهی

کوتاه ترین راه برای داشتن یک ارتباط سالم داشتن فکر و اندیشه سالم قلب پاک است

کوتاه ترین راه برای اینکه نخواهی چیزی رو به خاطر بسپاری نگفتن دروغ است

کوتاه ترین راه برای دروغ نگفتن شجاع بودن است
شنبه 5 آبان1386 |
 

خدا می دونه!!

شاید یه کسی شبها برای اینکه خواب ترو ببینه به خدا التماس می کنه

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ می کنه و تبش قلبش بیشتر می شه

مطمئن باش یه کسی شبها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه

ولی تو اونو نمی بینی...!!


پنجشنبه 3 آبان1386 |
 
 

مطالب اخير

غم و شادی

منم آدمم...

آرومم...

با هم.. و نبود بیهوده ها..

سخت است

دیگر نیست!

بیا با من..

دل من...

من بی قرارت کردم...!

یه حس تلخ

 

آرشيو مطالب

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

فروردین 1388

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

 
 

پيوند ها

♥رنگارنگ مامان بهناز♥

♥یه روزی. یه جایی. یه کسی♥

♥نیمه دیوانه ی مست♥

♥آتش عشق♥

♥آرام ولی ساکت♥

♥یادداشتهای کامران نجف زاده♥

♥آزادتر از همیشه♥

♥ تراوشهای جنون (insanity leakage's) ♥

♥ سکوت سرد ♥

♥گنجشک کوچولوی زخمی من♥

♥MAhyaR♥

 

امکانات جانبی

RSS 2.0