|
با هم.. و نبود بیهوده ها..
|
|
|
با هم بنشینیم حرف نزنیم
با هم بنشینیم و به هم نگاه نکنیم
با هم بنشینیم و سکوت کنیم
با هم بنشینیم و فقط حضور یکدیگر را
و غیبت همه ی بیهوده ها را احساس کنیم
برعکس همیشه
که همیشه غیبت یکدیگر را احساس می کنیم و حضور بیهوده ها را ...
|
|
|
|
| |
|
سخت است
|
|
|
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...
|
|
|
|
| |
|
دیگر نیست!
|
|
|
شگفتا! وفتی که بود نمی دیدم، وقتی که می خواند نمی شنیدم... وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند..! . شریعتی . و حالا می خوام برم...
|
|
|
|
| |
|
بیا با من..
|
|
|
با من سفر کن تا تو رو
مثل خودم عاشق کنم... 
|
|
|
|
| |
|
دل من...
|
|
|
در دل من چیزی ست ...مثل یک بیشه ی نور...مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ... بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست ... که مرا می خواند...
|
|
|
|
| |
|
من بی قرارت کردم...!
|
|
|
گفتا که دل و دین به راهت کردم
هر چه که داشتم فدای راهت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بودم که بی قرارت کردم...
|
|
|
|
| |